تبليغاتX

 

فقط عکس هاي خفن

بزرگترين گالري عکس خفن

pc tak

pc tak

بزرگترین سایت دانلود , قالب وبلاگ , طراحی رایگان لوگو و بنر و ...

چند حکایت از عبید زاکانی

 

قزويني به جنگ‌ِ شير مي‌رفت. نعره و تيز مي‌داد. گفتند: نعره چرا مي‌زني؟ گفت: تا شير بترسد. گفتند: چرا تيز مي‌زني؟ گفت: من نيز مي‌ترسم.

 ***

درويشي گيوه در پا نماز مي‌گزارد. دزدي طمع در گيوه‌يِ او بست. گفت: با گيوه نماز نباشد. درويش دريافت و گفت: اگر نماز نباشد، گيوه كه باشد.

 ***

قزويني با كمان‌ِ بي تير به جنگ مي‌رفت كه تير از جانب‌ِ  دشمن آيد بردارد. گفتند: شايد نيايد. گفت: آن وقت جنگ نباشد.

 ***

طلحك مي‌گفت: خوابي ديده‌ام نيمه راست و نيمه دروغ. گفتند: چه‌گونه؟ گفت: در خواب ديدم كه گنجي بر دوش مي‌برم از گراني‌يِ آن بر خود ريستم. چون بيدار شدم ديدم جامه‌يِ خواب آلوده است و از گنج اثري نيست.

 ***

مخنثي در راه مست افتاده بود. كسي بگاييد و انگشتري زرين داشت، انگشتري برد. چون بيدار شد در‌ِ كون‌ِ خود تر ديد. گفت: امشب بي‌ما عيش‌ها كرده اي. چون حال‌ِ انگشتري معلوم كرد گفت: بخشش نيز فرموده‌اي.

 ***

زن‌ِ بخارايي دختري بياورد. مادرش مي‌گفت: دريغا اگر در ميان‌ِ پاي‌اش چيزي بودي. دايه گفت: تو عمرش از خدا بخواه، اگر بماند چندان چيز در ميان‌ِ پاي‌اش بيني كه ملول بشوي.

 ***

استر‌ِ طلحك بدزديدند. يكي مي‌گفت: گناه‌ِ توست كه از پاس‌ِ آن اهمال ورزيدي. ديگري  گفت: گناه‌ِ مه‌تر است كه در‌ِ طويله باز گذاشته است. گفت: پس در اين‌صورت دزد را گناه نباشد.

 ***

قزويني نان مي‌خورد و گوز مي‌داد. گفتند: چه مي‌كني؟ گفت: نان و گوز مي‌خورم.

 ***

خياطي براي تركي قبا مي‌بريد. ترك چنان ملتفت بود كه خياط نمي‌توانست پارچه از قماش بدزدد. ناگاه تيزي بداد. ترك را خنده گرفت و به پشت افتاد. خياط كار‌ِ خود بديد. ترك برخاست و گفت: اي استاد‌ِ درزي تيزي ديگر ده. گفت: جايز نباشد كه قبا تنگ مي‌گردد.

 ***

زني به مردي كه جماع را طول مي‌داد گفت: زودتر فارغ‌ام كن كه دل‌ام تنگ شد. گفت: اگر كس‌ات تنگ مي‌بود از دير باز فارغ بودي.

 ***

يكي از امراي ترك در سر‌ِ بستان‌ِ خود رفت. دزدي را ديد كه مي‌گردد. در پي‌ِ او مي‌دويد و به خادم بانگ مي‌زد كه «چماق گتير» [چماق بيار] دزد بر سر‌ِ ديوار جست. امير پاي‌اش بگرفت. دزد شلوار نداشت و انگور‌ِ ترش بسيار خورده بود. في‌الحال در ريست و ريش‌ِ امير در گرفت. امير دزد را رها كرد و به خادم بانگ مي‌زد كه: هي «چماق قوي آفتابا گتير» [چماق نمي‌‌خواهد آفتابه بيار.]

 ***

شيخ شرف‌الدين در گزيني و مولانا عضد‌الدين در خانه‌اي بزرگ بودند. چون سفره بياوردند عوام بجوشيدند كه تبرك‌ِ شيخ مي‌خواهيم. يكي مولانه عضد‌الدين را نمي‌شناخت. گفت: خواجه، پاره‌اي نيم‌خورده‌يِ  شيخ را به من ده. مولانا گفت: نيم‌خورده‌يِ  شيخ از ديگري بطلب كه من تمام خورده‌يِ شيخ دارم.

 ***

غلام‌باره‌اي در حمام رفت. ترك پسري  يك چشم در آن‌جا بود. مرد يكي چشم بر هم نهاد با پسر گفت: مرا گفته اند كه اگر كير در كون تو كنند چشم‌ات بينا شود. خداي را برخيز و مرا بگاي كه خداي تعالي چشم‌ِ من بينا كند. ترك باور كرد و برخاست مردك را گاييد. او چشم باز كرد و گفت: الحمدلله كه بينا شدم. پس پسر چون آن را بديد گفت: من چشم‌ِ تو بينا كردم. تو نيز چشم‌ِ من بينا كن. غلام‌باره، ترك را از سر‌ِ ارادت‌ِ تمام در كام كشيد. چون در او انداخت گفت: اي غر خواهر دور شو كه آن چشم‌ِ ديگرم نيز بيرون خواهد افتاد.

 ***

مولانا قطب‌الدين در حجره‌يِ مدرسه يكي را مي‌گاييد. ناگاه شخصي دست به در‌ِ  حجره نهاد باز شد. مولانا گفت: چه مي‌خواهي؟ گفت: هيچ. جايي مي‌خواستم كه دو ركعت نماز بگذارم. گفت: اين‌جا جايي هست؟  كوري نمي‌بيني كه ما از تنگي‌يِ جا دو دو بر سر‌ِ  هم رفته ايم.

 ***

لطيفه: از فضايل‌ِ پشت گردني اين است كه حسن‌ِ خلق مي‌آورد، خمار از سر به در مي‌كند، بد‌رامان را رام مي‌سازد و ترش‌رويان را منبسط مي‌سازد و ديگران را مي‌خنداند و خواب از چشم مي‌ربايد و رگ‌هاي گردن را استوار مي‌سازد.

 ***

زني كه سر‌ِ دو شوهر خورده بود شوهر‌ِ سيم‌اش در مرض‌ِ موت بود. بر او گريه مي‌كرد و مي‌گفت: اي خواجه به كجا مي‌روي و مرا به كه مي‌سپاري؟ گفت به ديوث چهارمين.

 ***

يكي از طلحك پرسيد كه كلنگ را چه‌گونه كباب كنند؟ گفت اول تو بگير.

 ***

يكي اسبي از دوستي به عاريت خواست. گفت اسب دارم اما سياه است. گفت: مگر اسب‌ِ سياه را سوار نشايد شد؟ گفت: چون نخواهم داد همين‌قدر بهانه بس است.

 ***

پدر‌ِ جحي كنيزكي داشت كه گاه با او جمع شدي. شبي جحي به جامه‌يِ خواب‌ِ او رفت و در كنارش كشيد. گفت: تو كيستي؟ گفت: منم ، پدرم.

 ***

شخصي امردي را به درمي چند راضي ساخت. در وقت كار امرد كير او را بزرگ ديد سرباز زد. مردك گفت: يا بگذار كار خود را ببينم يا آن‌كه معاويه را دشنام خواهم داد. پسر گفت: شكيب به زخم‌ِ كير آسان‌تر است از شنيدن‌ِ دشنام به حال‌ِ امير‌المومنين. پس تن در داد و در اثناي آورد و برد مي‌گفت: «يا رب هذا في هواء و ليك قليلي اللهم اني قد بذلت نفسي دون شتم معاويه فصبرني» [پروردگارا اين به خاطر‌ِ محبت‌ِ ولي‌يِ تو اندك است. من براي جلوگيري از بدگويي به معاويه نفس‌ِ خود بذل كردم. پس مرا صبر ده.]

 ***

شخصي در دهليز‌ِ خانه‌يِ خود كسي را ديد كه مابوني را مي‌گاييد. فرياد و فغان كردن گرفت و مكرر نمودن كه در دهليز‌ِ خانه‌يِ من كون دادن چه معني دارد؟ مابون از طول‌ِ فرياد‌ِ او برنجيد و گفت: هي كم‌تر فرياد كن و نيز بيا در دهليز‌ِ خانه‌يِ من آن‌قدر كون ده تا جان‌ات بر آيد.

 ***

پادشاهي را سه زن بود. پارسي و تازي و قبطي. شبي در نزد‌ِ زن‌ِ پارسي خفته بود. از وي پرسيد كه چه هنگام است؟ زن‌ِ پارسي گفت: هنگام‌ِ سحر است. گفت: از كجا مي‌گويي؟ گفت: از بهر‌ِ آن كه بوي‌ِ گل و ريحان برخاسته و مرغان به ترنم در آمدند. شبي ديگر نزد‌ِ زن‌ِ تازي بود. از وي همين سوآل كرد. او در جواب گفت كه هنگام‌ِ سحر است از بهر‌ِ آن‌كه مهره‌هاي‌ِ گردن‌بندم سينه ام را سرد مي‌سازد. شبي ديگر در نزد‌ِ قبطي بود. از وي پرسيد. قبطي در جواب گفت كه هنگام‌ِ  سحر است از بهر‌ِ اين كه مرا ريدن گرفته است.

 ***

عربي كور جلق مي‌زد و مي‌گفت: «فديتك يا سكينه.» [فدايت شوم اي سكينه.] رندي بر او بگذشت. سر‌ِ چوبي را به گه آلود و بر صورت‌اش ماليد. عرب بوي‌ِ آن‌را دريافت و مقام‌ِ جلق را برگردانيد و مي‌گفت: «فسوت يا سكينه.» [دميدي اي سكينه.]

 ***

عراقي زني را دوست مي‌داشت. با خر‌ِ نز و غلامي به‌خانه‌يِ او رفت. زن را ماده خر و كنيزكي بود. خود، زن را بگاييد و غلام كنيز را و نره‌خر ماده‌خر را و گفت:

خدايا چشم‌ِ بد دور از اين روز

 ***

زني نزد‌ِ قاضي رفت و گفت: شوهرم مرا در جاي‌گاه‌ِ تنگ نهاده است و من از آن‌دل‌تنگ‌ام. قاضي گفت: سخت نيكو كرده است. جاي‌گاه‌ِ زن هر چه تنگ‌تر به‌تر.

 ***

شخصي امردي به خانه برد و درهم به دست‌اش نهاد و گفت: بخواب تا برنهم. مرد گفت: من شنيده ام كه تو امردان مي‌آوري تا به تو برنهند. گفت: آري عمل با من است و دعوي با ايشان. تو نيز بخواب و برو آن‌چه مي‌خواهي بگوي.

 ***

معلمي زني بخواست كه پسرش در مكتب‌ِ او بود. زن انكار كرد. معلم طفل را بزد كه چرا به مادر‌ِ خود گفتي كير‌ِ معلم بزرگ است. پسر شكايت به مادر برد. مادر به سبب‌ِ همان شكايت به زناشويي راضي شد.

 ***

روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري باكره. خر بمرد. شير‌ِ گاو به كره‌خر مي‌داد و ايشان را شير ديگر نبود و روستايي ملول شد و گفت: خدايا تو اين كره خر را مرگي بده تا عيالان‌ِ من شير‌ِ گاو بخورند. روز ِ ديگر در پاي‌گاه رفت. گاو را ديد مرده. مردك را دود از سر برفت و گفت: خدايا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمي‌شناسي؟

 ***

خواجه علي‌الدين محمد غلامي داشت ترك و خوب صورت اربز نام. روزي در مجلس‌ِ شراب مولانا شرف‌الدين را گفت: مولانا تو خر گايي؟ گفت: من ار گاو يابم گايم، ار خر يابم گايم، اربز يابم گايم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط ناصر سلیمی - مدیر   |